تو مرا میبوسی و من از چرتم بیدار میشوم...چه حس زیبایی
در آغوشت میگیرم...سفت...پهلو به پهلو...تو را نگاه میکنم...تو هم مرا
چشم در چشم خیره ایم به هم...غلت میزنیم و تو میایی روی من
چه حس خوبیست حس داشتن تو...
میگویمت:ای کاش مال من بمانی
تو میگویی:خسته میشوی از من...از من بهتر پیدا میکنی
و من ساکت به آینده نگاه میکنم...چطور میشود تو را دوست نداشت؟؟؟
آن چشمان بزرگ و شیطنت آلودت...آن خنده های دیوانه کننده ات
میگویم:نه،اینطور نیست...
تو میخندی...انگار که دروغ میگویم
اما نه...باور کن
هم را میبوسیم...نوازش میکنیم
اما فکر من اینجا نیست
من...به آینده فکر میکنم
به آینده ی با تو
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط احسان مقدس
|